شمس الدين حافظ

906

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

358 روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مىكنم * در لباس فقر كار اهل دولت مىكنم تا كى اندر دام وصل آرم تذروى خوش خرام : * در كمينم ، و انتظار وقت فرصت مىكنم واعظ ما بوى حق نشنيد و بشنو كاين سخن : * در حضورش نيز مىگويم ، نه غيبت مىكنم با صبا افتان‌وخيزان مىروم تا كوى دوست * وز رفيقانِ ره ، استمداد همّت مىكنم خاك كويت زحمت ما ، برنتابد بيش ازين * لطفها كردى بتا ، تخفيف زحمت مىكنم زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تير بلاست * ياد دار اى دل كه چندينت نصيحت مىكنم ديدهء بدبين بپوشان اى كريم عيب‌پوش * زين دليريها كه من در كنج خلوت مىكنم حافظم در مجلسى ، دُردى كشم در محفلى * بنگر اين شوخى كه چون با خلق ، صنعت مىكنم ( 1 ) .